تبليغاتX
این وبلاگ را برای بزرگی نوشتم که اگر بزرگ بودنش را زودتر نمی فهمید...دیرتر کوچکم می کرد...برای شاعری که هرگز شعر نگفت چون خودش شعر بود...برای میناز  یادگاری آن سوی هستی...میناز

یادگاری آن سوی هستی...میناز

دورترها تنها دلتنگ باران بودم،حال دلتنگی تو نيز در نگاهم جا خوش كرده است...میناز

کاش دل من هم مثل دل سنگ تو بود ... میناز

                               

 

نزدیک به یک سال و اندی میشه که این وبلاگ رو ساختم . و به عنوان اولین کلام نوشتم هرگز فراموشت نمی

 

کنم ... میناز

 

آره یک سال و اندی گذشت و من که تنهای  تنها بودم حالا کلی دوستای خوب دارم. دوستای بزرگواری که

 

داشتنشون برای من واقعا نعمت و افتخار بزرگیه . دوستای مهربونی که با و جود دور بودنشون مثل خواهر و

 

برادر به من لطف دارن . دوستای گلی که با نظر های قشنگشون همیشه باعث دلگرمی و خوشحالی من شدن .

 

دوستای نازنینی که برای تشکر ازشون فقط می تونم بگم دوستشون دارم.

 

از زهرا رفیعی عزیز – نگار جون – گل مینای تنها – تنهای دیوونه – نارسیس که من واقعا ازش معذرت می

 

خوام بخاطر تموم بد حرفیام – آقا ابراهیم –  اسماعیل سرزمین غم – آقا مجید – بهرنگ عاشق دل شکسته و

 

پسر خاله عزیزم آقا حمید که هر جا روی این کره خاکی هستش آرزوی موفقیت دارم -  و همچنین خیلی های

 

دیگه که اومدن و سر زدن ... از همشون تشکر می کنم و براشون آرزو دارم که تا همیشه سبز بمونن ...

 

این وبلاگ واسه همیشه داره تعطیل میشه. می خواستم بدون خداحافظی برم اما ... می دونم دیگه هیچ چشمی

 

واسم انتظار نمی کشه. اما من بازم از شما و از میناز خداحافظی می کنم .

 

                                               لعنت به تو و به مایه دق شدنت

 

                                               نفرین به تو و زود موافق شدنت

 

                                               دیدی چه بلایی به سرم آوردی

 

                                               آی ای دل سنگ تف به عاشق شدنت

 

هر روز مجبورم یه جور سر کنم این ثانیه ها –  این دقیقه ها و حتی ساعت ها با من غریبه اند و من از اونا

 

غریبه تر. دلم می خواد آخرین حرفامو بنویسم تا بتونم با خودم تموم کنم باید ها و نبایدهام رو  /  باید باور کنم

 

کسی که همه ی و جودم بود حالا دیگه نیست -  هنوز هیچی یادم نرقته توی دفترم خیلی چیزا به ثبت رسیده بود

 

 و تموم لحظه هام یادگاری از تو شده بودن . دلم نمی خواست دست هیچ کس حتی خودم بهشون برسه می

 

خواستم گم بشن همه رو جمع کردم (منظورم وقتیه که داشتم خونه تکونی می کردم ) ریختم دور ولی دلمو

 

چکار کنم اونو که نمی تونم بندازم دور – اشتباه کردم !

 

درسته خیلی از نامه هایی که نوشتم هیچ وقت به دستت نرسید پاره پاره شدن – خیلی از سلام هام جواب داده

 

نشدن و اینها حال و روزم رو داره بهم نشون می ده دلم می خواست بخوابم و وقتی بلند می شم همه چیز

 

فراموش شده باشه از ذهنم – قلبم – زندگیم یا حداقل یه رویا باشه که بتونم فراموش کنم ولی حتی خیال هم

 

نبوده . بیشتر از یک سال می شه که رفتی و من هنوز هر روز جدید که می شه به خودم می گم امروز آخرین

 

روزی که اسم و نشونت توی خاطرمه امروز دیگه فراموش می شی – امروز دیگه فراموش شده ولی ...

 

حیف !!! خستگی هام رو از عمق وجودم حس می کنم وقتی که با یه حرف – با یه نگاه – با یه ...

 

اصلا مثل اینکه کسی بیاد و بهت تلنگر بزنه و دوباره همه چیز توی خاطرت  رژه می ره . حالا هر وقت می

 

خوام بنویسم واژه کم میارم اسم – صفت – فعل و ...

 

توی این سطر ها جای خیلی خیلی ها خالیه یکی از اون خیلی ها خودمم که :

 

                                            نفهمیدمش و نفهمیدیش و نفهمیدنش .../.

 

گریه می کردم  - های های – تا نری ... یادمه – خوب یادمه ... اما می دونم – می دونم که روز منم می رسه .

 

اونروز این تویی که گریه می کنی تا من برگردم . منی که بدون تو خوشبختی رو می تونستم بدست بیارم ولی

 

می خواستم با تو باشم . منی که تنهایی حس پرواز داشتم ولی می خواستم تو همسفرم بشی . همسفری که هیچ

 

وقت تنهام نذاره . ولی رفتی و تنهام گذاشتی . کاری کردی که همیشه منتظر باشم.

 

دیگه چیزی نمونده تا جهنمی ترین روزای من گلم ... ولی روزای قشنگ تو مبارک باشه عشقم

 

همه برام تموم شدن گلم ... ولي تو .. اين تويي كه برام به وجود اومدي .. متولد شدي ...

 

و با اومدنت به زندگيم هستي بخشيدي ... كاش هيچوقت نميرفتي عشقم  ...كاش ميدونستي رفتن

 

توپايان زندگي منه .. كاش ميدونستي بي تو هزاران بارميميرم و زنده ميشم .... و كاش هيچوقت

 

ديگه زنده نمونم ... كاش لااقل يه بار ميذاشتي ببينمت ... كاش اينقدر آرزو به دلم نميذاشتي ...

 

كاش ... كاش ......... كاش ........................كاش ...............................................

 

يادت نره لحظه تحويل سال براي منم دعا كن ...............

 

حالا می خوام یه جور دیگه شروع کنم صورت مسئله رو پاک کنم – یه مسئله جدید بنویسم با جذابیت و قشنگی

 

ها – بعدش به خودم بگم از اول اول شروع کن با اومدن سال جدید – نو شو حتی از بهار هم تازه تر .

 

بهار سبز منی سهم شاخه های منی                        اگر چه خواسته ای از تو بی خبر باشم

                              


 

نوشته شده توسط سنگ دل در ساعت موضوع | لینک ثابت


عشق تلخ...

   نيمه شب آواره و بي حس و حال

  در سرم سوداي جامي بي زوال

      پرسه اي آغاز كرديم در خيال

      دل به ياد آورد ايام وصال

      از جدايي مدتي مي گذشت

      مدتي از عمر رفت و بر نگشت

      دل به ياد آورد اول بار را

      خاطرات اولين ديدار را

      آن نظر بازي آن اسرار را

      آن دو چشم مست آهو وار را

      هم چو رازي مبهم و سر بسته بود

      چون من از تكرار او هم خسته بود

      آمد و هم آشيان شد با من او

      هم نشين و هم زبان شد با من او

      خسته جان بودم كه جان شد با من او

      ناتوان بود و توان شد با من او

      آغوشش شد خوابگاه خستگي

      اين چنين آغاز شد دلبستگي

      واي از آن شب زنده داري تا سحر

      واي از آن عمري كه با او شد بسر

      مست او بودم ز دنيا بي خبر

      دم به دم اين عشق ميشد بيشتر

      آمد و در خلوتم دمساز شد

      گفتگوها بين ما آغاز شد

      گفتمش:در عشق پا بر جاست دل

      گر گشايي چشم دل بيناست دل

      گر تو زورقبان شوي درياست دل

      بي تو هر دم شام بي فرداست دل

      دل از روي عشق تو حيران شده

      در پي عشق تو سرگردان شده

      گفت:در عشقت وفادارم بدان

      من تو را بس دوست مي دارم بدان

      شوق وصلت را به سر دارم بدان

      چون تويي مخمور خمارم بدان

      با تو شادي مي شود غمهاي من

      با تو زيبا مي شود فرداي من

      گفتمش:عشقت به دل افزون شده

      دل از جادوي دلت افسون شده

      جز تو هر يادي به دل مدفون شده

      عالم از زيبائيت مجنون شده

      بر لبم بگذاشت لب يعني خموش

      طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

      در سرم جز عشق او سودا نبود

      بهر كس جز او در اين دل جا نبود

      ديده جز بر روي او بينا نبود

      همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود

      خوبي او شهره ي آفاق بود

      در نجابت در نكويي طاق بود

      روزگار اما وفا با ما نداشت

      طاقت خوشبختي ما را نداشت

      پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت

      بي گمان از مرگ ما پروا نداشت

      آخر اين قصه هجران بود و بس

      حسرت و رنج فراوان بود و بس

      يار ما را از جدايي غم نبود

      در غمش مجنون و عاشق كم نبود

      بر سر پيمان خود محكم نبود

      سهم من از عشق جز ماتم نبود

      با من ديوانه پيمان ساده بست

      ساده هم آن عهد و پيمان را شكست

      بي خبر پيمان ياري را گسست

      اين خبر ناگاه پُشتم را شكست

      آن كبوتر عاقبت از بند رست

      رفت و با دلدار ديگر عهد بست

      با كه گويم او كه هم خون من است

      خصم جان و تشنه ي خون من است

      بخت بدبين وصل او قسمت نشد

      اين گدا مشمول آن رحمت نشد

      آن طلا حاصل به اين قيمت نشد

      عاشقان را خوشدلي تقدير نيست

      با چنين تقدير بد تدبير نيست

      از غمش با دود و دم همدم شدم

      باده نوش غصه ي او من شدم

      مست و مخمور و خراب از غم شدم

      ذره ذره آب گشتم كم شدم

      آخر آتش زد دل ديوانه را

      سوخت بي پروا پر پروانه را

      عشق من از من گذشتي خوش گذر

      بعد از اين حتي تو اسمم را نبر

      خاطراتم را تو بيرون كن ز سر

      ديشب از كف رفت فردا را نگر

      آخر اين يك پند را بشنو ز من

      بر من و بر روزگارم دل مبند

      عاشقي را دير فهميدي چه سود

      عشق ديرين را گسسته تار و پود

      گرچه آب رفته باز آيد به رود

      ماهي بيچاره اما مُرده بود

      بعد از اين هم آشيانت هر كس است

      باش با او... ياد تو ما را بس است

      باش با او ...ياد تو ما را بس است


 

نوشته شده توسط سنگ دل در ساعت موضوع | لینک ثابت


اينقدر دلم گرفته که کلمه ای براش پيدا نمی کنم .

 واسه تاريکی مطلق سو سو نور همه خواستنشه حالا تصور کنيد يه شب خورشيد با

 همه نور و گرميش فقط به يک نقطه تاريک بتابه !!......

خورشيد با اون عظمتش برای اون نقطه تاريک می مونه و همه زندگی و اميد و

فرداهای طلاييش می شه ............  حالا که من تاريک به گرمی و محبت آن اسطوره

 عشق دل بستم می خواد بره ؟؟!!

همه مثل هم هستند يه روزی می گفت از پشت شيشه شطرنجی به من نگاه

نکن .... گفتم من مستقيم به چشمای آسمونيت نگات می کنم و به وفاش دل و دين

می بازم . چه تنها شدم سقوط يه دفعه ای به عمق فراموشی و غريبی سخته .

ديگه موندنم بی معناست می دونم ... هر چند او هرگز اين عشق پاک را نفهميد ....

 هيچ وقت دستای پر از نيازم  را نديد .... همه صداقت و وفاداريمو مسخره کرد و در

خفا به حرفام  خنديد .... نخواست باور کنه مالکيت مطلقش را .... شايد هم اصلا

اونی که من فکر می کردم اون شکوه عشقی که برام تصوير کرده بود حتی توی رويا

هم به اين عظمت براش معنا نداشت ؟؟؟

هميشه در اوج نياز و تنهايی تنهام گذاشتی ... نه تنها  توی ابرها گم می شدی بلکه

 ضربه های جبران ناپذيری را هديه ام می کردی تو هرگز نخواستی شايد هم

نتونستی منو ؛ عشقمو ؛ يک رنگيمو ؛ دنيای روياييمو درک کنی .

خدايی می کردی و باز هم به بالايی که وجود نداشت نگاه می کردی ؟!

به هر حال گذشت و ديگه از قدرت من ؛ توان دل بند زده ام ؛ و روان داغونم کاری بر

نمياد . تو خواستی !!!!!!!!!!!

همه را ؛ غرورم برای همه ؛ همه زندگيم ؛ جايگاهم توی مردگی که می کردم و ......

ازم گرفتی فدای سرت در برابر يه نفست يه لبخندت و دريای محبتت ارزشی نداشت

ولی زمانی که خودتو ازم  می گيری ........

بازم مرامت را شکر تو با ماهيتت تا امروز خوب مبارزه کردی .

يکی يه دونه هميشه دلم ؛  ماه من ؛ مهر من ؛ همه زندگی من ؛ بهانه

بودنم و هر نفسم ؛  پناه همه خستگيها و دلشکستگيهام ؛

                                میناز  خوبم دوستت دارم .

                  گر بشوم ماه و زمين                 بيشتر از آنی که منم


 

نوشته شده توسط سنگ دل در ساعت موضوع | لینک ثابت


یه زمینیه آسمونی...

دستام مي لرزه ، چشام گريه مي خواد ، دوروبريام باهام شوخي مي کنن ، بغض تو

گلوم سنگيني مي کنه ، چشام آماده ي ريزش اشکه ، دلم سنگينه ، چشاي همه به منه

، يه لبخند تلخ و زورکي تا نفهمن ناراحتم ، حالا صحبت مي کنم ، صدام مي لرزه ،

نمي شه شوخي کرد ، وسط شوخي حرفام جدي مي شه و همش گلايه ، وسط حرفام

نمي دونم چي بگم ، يادم مي ره و پشيمون از حرف زدن ...

بابا نمي تونم خودمو نگهدارم ، من دلم داره مي ره ، دلم داره مي سوزه

اين موقع دلم مي خواد همه رو تنها بذارم تو حرفاي بي معنيشون.

دلم مي خواد يه جاي خلوت و دنج گير بيارم گريه کنم .

من اگه مي تونستم پرواز کنم وقتي دلم مي گرفت مي رفتم پشت ابرا خلوت خلوت

داد مي زدم صدام که به زمين نمي رسه تا مردم احساس ناراحتي کنن.

خدا جون چرا کسي نمي گه چرا ناراحتي ؟مي گن خوابت مي ياد؟ دلم مي خواد بگم

من بيدار بيدارم ولي حتما چشاتون خوابه که غم دلمو نفهميدين ، ولي منطقم مي گه

ديگران رو به خاطر غم خودت که شايد متوجه نشن مواخذه نکن .

باشه ، من از شماها هيچ گلايه اي ندارم ، تکليف نيست که منو درک کنين ، واجب

نيست باهام گريه کنين. شوخي کنين ، ترکم کنين من ناراحت نمي شم . شايد سزاوار تنهاييم . 

  شايد شما راست مي گين من خوابم خواب يک داستان شايد يه کابوس تلخ و طولاني ، ولي شايد

خوابم مثل خواب مردان آنجلسه . سيصد سال بخوابم تا درد ترک شدنم رو فراموش کنم .

همه از چشام مي فهمن غمگينم ، ولي کي مي خواد بفهمه عاشق شدم و ترکم کرده!!!!

شبا رو دوست دارم چون همه خواب خوابن ، من مي مونم و صداي سگاي ولگرد.

اونا با من همزبون مي شن،

به خدا هيبت شبا رو فقط وقتي تنهايي مي توني درک کني وقتي که همه خوابن تو

تنهايي و دلتنگ خاطره ها . ستاره ها باهات حرف مي زنن . شب سياه مي شه

درمون کبودي رويات .خودتو مي زني به آسمون آخه رو زمين تنهاي تنهايي و

دلتنگ يه نامهربون !!!. اون موقع فکر مي کني خدايا شايد من آسموني باشم که

زميني ها ترکم مي کنن ؟آره آسموني

اون وقت مي ري آسمون پيش ستاره ها و ابرا ، مي بيني شب چقدر بزرگه ؟ مي

بيني تو اصلا تنها نيستي اين همه آسموني ؟

ولي من بال و پرم شکسته نمي تونم اوج بگيرم ، دائم در حال سقوطم .

ولي همين که به آسمون و آسمونيا نگاه مي کنم دلم آروم مي شه .

مي شه رو زمين بود و رو زمين دراز کشيد اون وقت نگات به آسمونه .توي اوج

زميني بودن بشي آسموني !!!!

شايد زمونه اينه که بي خيال محبت آدما شم .

اطراف خونمون يه سگيه که تنهاست و زخمي .وقتي نگاش مي کنم ياد خودم مي

افتم . تنهايي اون منو ياد تنهاييام مي اندازه.

کاش مي شد حرفاشو مي فهميدم و کمکش مي کردم. ولي تا چند روز پيش يه سگ

ديگه کنارش موند. اونا الان با هم زندگي مي کنن . من خلوت اونا رو که مي بينم

ياد روزاي از دست رفته ام مي افتم .

فهميدم سگ ها هم احساس دارن آخه حالش خيلي عوض شده حتي ديگه

نمي لنگه .کاش معرفت رو از سگها ياد بگيريم . اينم بخشي از زندگيمونه .

کاش معني معرفت رو ياد بگيريم ...

کاش به آدما از رو معرفتشون احترام بذاريم و بي دليل نشکنيموشون .

کاش زمين مثل آسمون بي ريا بود............

 


 

نوشته شده توسط سنگ دل در ساعت موضوع | لینک ثابت


دلتنگی...شاید هم خداحافظی...

                       

                                   تولدم      مبارک

....

نمی دونم چی می خوام بنویسم یا از کجا باید شروع کنم فقط اینو می دونم که نمی خوام از شمع و گل و پروانه

بنویسم یا اصلا نمی خوام از سکوت بنویسم چون واسه خیلی ها آشنا هست هر کس هم با یه مفهومی. نمی خوام

متن ادبی بنویسم فقط می خوام حرفایی که توی دلم بنویسم شاید سبک بشم....

فکر می کردم هر کس بهم تبریک نگه تو اول از همه این کارو بکنی.

یادته !!! پارسال تا ساعت 9 شب منتظر موندی تا تولدم و تبریک بگی . شاید بهترین و قشنگ ترین جشن تولد

 عمرم بود...                                                                               

دلم می خواد بنویسم!

انگار دارم از ته چاه داد می زنم حتی وقتی می خوام سلام کنم یادم میره. آشفته ام . خیلی پر از دردم ولی وقتی

یاد تو می افتم همه چیز از ذهنم پاک می شه . تمام تنهایی هام از یادم میره حتی شبها تو رو تو خواب می

بینم....

همین رو یادم هست ولی می خوام فراموش کنم چه جوری نمی دونم واقعا نمی دونم؟!

می خوام این احساس رو توی تنهایی خودم پنهان کنم نمی شه . من..مثه خودم هم نمی تونم باشم وقتی تو تمام من

 شدی و هر لحظه تب عشقت شدیدتر و .....

نمی دونم

چی بنویسم وقتی نگاه ها با من غریبه اند. چی بگم وقتی دلها بیگانه اند . وقتی هیچ هم صحبتی نداری . وقتی

روزها بی هیچ هم صحبتی سپری می شوند وقتی منتظری و ...وقتی نزدیک ترین عزیزات برات غریبه اند.

وقتی نزدیک ترین هات هیچ حرفی برای گفتن ندارن وقتی تمام روز حرفهای نا گفته ات در گلو بغض می شه و

 راهی برای شنیدن پیدا نمی کنی...وقتی دیگران مسخره دنیای تواند و تو مسخره دنیای آنها . وقتی توی دلت

طوفانه اما همه می گن چقدر خونسرد و آرومی!!!

آخه...

دلهره دارم .. دلم گرفته .. بریده ام ولی هنوز به اون بالا سری امیدوارم می دونم یه روز که دور هم نیست بر

می گردی منتظرم که جاده ها به تو برسن حالا چه فرقی می کنه چه جوری!!! اصلا بعضی وقتا به خودم می گم

 چه فرقی می کنه آسمون چه رنگی باشه؟

واسه من که مهم نیست....!!!

وقتی توی ذهنم خاطراتی که داشتم رو ورق می زنم می بینم هنوز خیلی جاها هست که خالیه . خیلی دوست

داشتم جاهای خالی از تو پر بشه ولی...

ماه رمضون پارسال یادته بهت گفتم برو دنبال زندگیت . من و تو با هم خیلی فرق داریم . یادته بهم گفتی منی که

 با خنده هات خندیدم و با گریه هات گریه کردم حقمه این طور باهام حرف بزنی. یادته گفتی حالا که دلبسته و

وابستت شدم کجا می خوای بری . ولی خیلی وقته از خنده هام یه دنیا بی خوابی و گریه و اشک و گلایه باقی

مونده ...یادته گفتی من و تو کی ما می شیم. یادته بهت گفتم نمی خوام تاریخ مصرفم بگذره یادته گفتم نمی خوام

مثه دستمال کاغذی برم تو سطل آشغال . یادته بهت گفتم می ترسم یه روز بری و تنهام بزاری اما بهم گفتی تا

همیشه باهاتم... می دونم تو هیچ تعهدی نسبت به من نداری و نداشتی. پس اگه اسمش تعهد نیست چرا گذاشتی

من وابسته و دلبستت بشم ؟ چرا همون موقع نرفتی دنبال زندگیت ؟ می خواستی تلافی کنی ...انتقام جالبی بود

خیلی هم جالب بود !!!

یادداشت هایم رو بیشتر با این قصه شروع کردم اما قصه نیست باید بگم با این واقعیت دارم می سازم و می

نویسم تا حداقل سرگرم بشم. می نویسم و بیشتر با خودم آشنا می شوم و می بینم همه داستان زندگی من داستان

یک سلسله ماجراهای پی در پی بوده ماجراهایی که با شور و هیجانهایم و عاقبت با عشقم بهم گره خورده

است . وقتی به هر نوشته ام می اندیشم می بینم بوی مرگ میده وقتی فکر می کنم جای پایی از خودم نمی بینم ..

با همه دعوا کرده ام .. همه رو رنجوندم. بدیها ..تنگ نظری ها و نامردمی ها آنقدر جلو چشمم رو گرفته و

آنقدر برام برجسته شده که خوبی ها .. نیک منشی ها و فرزانگی ها رو نمی بینم...

دلم می خواست اینجا رو از حالت غم بودن بیارم بیرون از قشنگی ها بگم از خودم بگم از اون از یه موجود پاک

 از یه فرشته ولی...وقتی به اینجا رسیدم جز غم نامه چیزی نداشتم . نمی دونم شاید این خاصیت این فضا باشه

و غمی که بانی این غمکده به فضای اون تزریق کرده... دلم یه چیزی می خواد . می خواد بازم باهات حرف

بزنم حتی اگه هر 10 جمله ام رو تنها یه کلمه جواب بدی . حتی اگه یه جمله ساده یا تکراری باشه. می دونی

ازت برام یه دنیا خاطره مونده که شاید توی خیلی هاش تو مستقیما حضور نداشتی اما یادت نقش اولش بوده...

بهم بگو... بگو اگه اینجا دلم گرفت چیکار کنم ؟ بگو چه جوری بهت بگم دلم برات تنگ شده ؟ بگو چرا این قدر

دل بریدن از تو سخته ؟ بگو به امید یاد کی تحمل کنم ؟ من که جز تو کسی رو نخواستم !!!

خیلی وقتا دلم برات تنگ می شه . می شینم همین طور اسمت رو می نویسم . می نویسم تا تمام صفحه سیاه

بشه ... اما سیاهیش دلم رو نمی ترسونه حتی سیاهی هم با نام تو برام سفیده ... تو مظهر اعتماد به نفس من

بودی ... تو بهترین بودی... وقتی دلم بگیره وقتی هیچی جلو دار احساسم نمی شه میام اینجا و برات درد و دل

می کنم . نه برای اینکه به تو بگم هنوزم مثل قبل ... دوستت دارم ... فقط می نویسم تا خودم سبک بشم و الا

دیگه تاریخ مصرف این دوست داشتن سر اومده . من فقط جنگیدم که ثابت بکنم احساس برنده می شه شاید باید

واقع بین بود . هنوزم همون رامین هستم هنوزم مقدس ترین وازه برای من احساسمه. هنوزم قلبم رو برای تو

کنار می زارم . اما !!! به بهای تنها موندن برای همیشه ام . باید باور این دل بشه که حتی تو هم شریک

تنهاییش نشدی . گلایه ای نیست تو همیشه بهترین من بودی . تو آزادی و این نهایت عشق من رو می رسونه

اگه امروز باور نمی کنی من باور دارم روزی میاد که معنیش رو می فهمی!!!

اینجا به خدا خیلی نزدیک ترم آسمون رو بهتر می بینم حتی ستاره ها رو و ماه که شبیه خودته . با نوشتن این

جمله می خواستم بگم : گریه کردم یا نه یادم نمیاد ولی این رو یادم هست که حالا بی تو خنده هام تلخند بعید

نیست این تلخی .. تر هم بشه زیر آسمون خدا.تو ساکتی خیلی ولی خدا شاهده که من فقط به خاطر تو حرفهام رو

 هیچ وقت نگفتم ...هیچوقت برام مهم نبود دکتری ..مهندسی یا یه پرستار فقط برام مهم بود که آدمی .. برام مهم

بود که غرور نداری ..برام مهم بود که منو می فهمی ... برام مهم نبود که چقدر پول داری .. میناز برام مهم بود

 که من کسی مثل تو رو تو زندگیم دارم !!!

اگه کسی توی زندگیت بود راحت می تونستی بهم بگی ...همیشه بهت گفتم بهترین کار و کردی!!!

                                                                        مواظب خودت باش خانومی من...خیلی زیاد


 

نوشته شده توسط سنگ دل در ساعت موضوع | لینک ثابت


تو باختی...

از این متن خوشم اومد برات فرستادم ...حق برداشت منفی و اضافی ممنوع...

نامه اي بر آب و بر باد  
  
واي که چقدر سر انگشت خسته بر بخار اين پنجره ها کشيدم و ...تو نيامدي
نيامدي تا ببيني که بي تو چه تنهايم
نيامدي که شايد وجدانت راحت بماند
تا يادت نيايد که چه قولها دادي و چه قسم ها خورده بودي
نيامدي تا نشنوي تمام وجودم فرياد ميزند بي معرفت ترين دوست دنيا هستي
تا يادت نيايد که روزگاري من تمام دنيات بودم
اما تمام اينها باعث نخواهد شد تا تقدير فراموش کند بي مهري ات را
من شايد بتوانم باز هم سکوت کنم
اما مطمئنم روزگار و بازيهايش نه
نگرانم
نگرانم براي روزهايي که ميايند تا از تو تاوان بگيرند
نگرانم براي پشيماني ات زماني که هيچ سودي ندارد
روزگاري درد کشيدنت برایم عذاب اور بود
اما روزها خواهند گذشت
و 
تو
آري تو
آنچه را به من بخشيدي
ز دست ديگري باز پس خواهي گرفت
تو مرا فراموش خواهي کرد
ميدانم
من منتظر شکستنت نيستم
نفرين هم نميکنم
به حرمت عشقي که هرگز معنايش را ندانستي
به خاطر اشکهايي که به من ارزاني داشتي
به خاطر 
به خاطر خودت
اما ميدانم که اين براي فرار از سرنوشت کافي نيست
نميدانم هنوز هم ميتواني مثل قديم بخندي
اينجا هميشه سرد است
هميشه هميشه حالم خوب نيست
اما هرگز ديگر گرمايي از وجودت طلب نخواهم کرد
باورم بود کنارمي هميشه
باورت داشتم
بودنت مهمترين دليل بودنم بود
ستايش ات کردم نه آنگونه که لايقش باشي
اما چشمانم تنها تو را ميديد
تويي که امروز به جانم نيشتر زدي و تنها رفتي
بي من بمان تجربه کن ياري دگر را گرمي دستي ديگر را
بخاطر هم نياور مرا اگر اينگونه راحتي
بخند به همه بگو که شادي
ولي من که ميدانم
حتي دمي هم نمي تواني آسايش داشته باشي
آخر انچه تو با من کردي خارج از توان 
تو
بود
هرگز باور نداشتم اينچنينم کني
هرگز

ميترسم براي روزهايي که ميايند براي تو
افسوس
افسوس که تا آخرين دم ندانستم چه با من خواهي کرد
ندانستم دلت.نگاهت.دوست داشتنت همه يک فريب بود
ميترسم از روزي که چشمانت چون حال امروزم بارانيست
و درپي شانه اي براي گريستن
نميدانم يادت هست
چگونه دلي که در دستانت بود 
براي تو ميتپيد زير پايت گذاشتي
تا انجا که توان داشتي فشردي
که نشايد باري ديگر در پي ات چون کودک گرياني دوان دوان 
گوشه دامنت را بگيرد تا لحظه اي درنگ کني
        اما تو حتي نگاه هم نکردي       
نگاه نکردي
مي دانم
چون نمي توانستي
نمي توانستي ببيني آنکه زير گامهاي توست
منم
مني که تمام زندگيم بودي
مني که دنيایم را به پایت مي ريختم تا نروي
يادت مي آيد
پيش روي توی سرد دل
به چه سان اشک ريختم
 
که شايد گرماي اشکهايم دل سخت تو را نرم کند
اما چه خيال باطلي
تو نگاهت به من نبود
دلت در نهان خانه دلي ديگر بود
و
من تنها يه بازيچه
بازيچه
هرگز ندانستم چه از تو دريغ کردم
چه برايت کم گذاشتم
که بي من قصد رفتن کردي
کاش هرگز نمي ديدمت
کاش چشمانم کور بود
کاش هرگز از تو بودن نخواسته بودم
کاش
کاش مي دانستم چه با من خواهي کرد
کاش مي گفتي تو چه خواستي که من به تو ارزاني نداشتم
کاش.........
وقتي مي رفتي باورم نبود که تنها مي روي
اما تو باورهاي مرا هم درهم شکستي
هرگز نپرسيدي بي تو چه خواهم شد
ندانستي بي تو هيچم
هرگز نفهميدم در شکستنم.در نابوديم چه رازي نهفته بود
که مرا اينگونه بر باد دادي؟؟؟
بخند شاد باش براي دلي که شکستي
براي حريم حرمتي که زير پا گذاشتي
اينک در آتشي مي سوزم که تو به جانم افکندي
به کامم شوکرانيست که تو در جامم ريختي
اما من به عشق تو تا آخرين جرعه سر کشيدم
آخر باکم نبود
چون خيالم بود تو با مني
......
روزها خواهد گذشت
تو با عشقي دگر
با شادي و شور
با تب وتاب
لحظه ها را ز دست ندانسته خواهي داد
و
من با آتشي به جان و زهري به کام 
خواهم سوخت
خواهم درد کشيد
و زان پس ز ميان خاکسترم
چون ققنوس افسانه ها
جوانه مي زنم
بهار مي شوم
دوباره جان خواهم گرفت
و سرنوشت 
آنچه که با من و دلم روا داشتي 
به تو بازخواهد گرداند
نه
 سوختنت را نمي خواهم
درد کشيدنت را ارزو نداشتم
فقط از خدا يک چيز خواستم
که ترا به يکي چون خودت مبتلا کند
آن دقايق که خودت را در جسمي ديگر نظاره گر باشي
ميداني چه با من ميکردي
اما من به حرمت عشقت دم نميزدم
اسم تو صورت تو و ياد تو
تنها يک چيز را بخاطر من مياورد دروغ را
تو يک دوست را از دست دادي و من دشمنم را شناختم
راستي ميتواني بگويي چه کسي ضرر کرده؟ 


 

نوشته شده توسط سنگ دل در ساعت موضوع | لینک ثابت


به نام وداع...!

باور نمی كنی كه این روزها چقدر دلم گرفته


باور نمی كنی كه خنده هایم چه بغض هایی را در خود پنهان دارد


آری ...


من ...


با دقایقم ... با زندگیم لجبازی می كنم !


نازنینم !


غروب بار سنگین دلتنگی مرا هر شب به دوش می كشد


سنگینی پلكهایم و نگاهی كه دیدن را از یاد برده


كوركورانه زیستن را خوب آموختم !


توان نوشتن ندارم


واژه هایم گرد و غبار گرفته


من !


باور كن كه باورت كردم ...


باور كن كه بی تو بی باور شده ام !


من !


زندگیم را تمام كردم


حالا نفس كشیدن منت سرم می گذارد !


حس می كنم ...


هوای اینجا سرد و سنگین است


نازنینم !


دیگر نگو خداحافظ !


     اگر می روی بدون وداع برو ...


گله ای نیست !


 
ببین !


نقاشی عشق می كشم و


 
گم شدن در نگاه تو كه آرامش می دهد


نبض سكوت حرفی برای گفتن دارد !


 
 
ببین !


دستانم را ببین


چشمان ترم را ببین


ببین سكوتم چه حرفهایی را تحمل می كند !


به خاطر تو ...


نامت را هر روز زمزمه می كنم


مبادا یادم رود


كه روزی ... زمانی ... عاشقت بودم !


آری ... عاشق


خیال نكن دیوانه شدم ...


اگر این دیوانگی ست من عاشق این دیوانگیم !


 
 نازنینم !


ما محكومیم... محكوم به زندگی !


و شاید محكوم به مرگ . . .


و نه محكوم به نا باوری و نه محكوم به نابودی خود........... 

 

خداحافظ ؟ به همین سادگی ؟ پس چی شد اونهمه قول و قرارت ؟ چی شد اونهمه

 

دوس داشتن و عشقی که همش ازش دم میزدی ؟ تموم شد ؟ به همین راحتی ؟  

 

یعنی دیگه نیستی ؟ چه جوری باور کنم رفتنتو ؟ آخه اصلا چرا میخوای تنهام بذاری ؟

 

 تو که همیشه می گفتی تا آخرش هستی ! یادته ؟ آخه مگه من چیکار کردم که

 

جوابم اینه ؟! حداقل بگو چرا ؟

 

باشه ، اگه دوس داری بری ، اینجوری اذیت میشی ، برو ... دیگه حرفی نیس ولی با

 

همه ی اینا بازم نمیتونم فراموشت کنم ... برو. کینه ای ازت تو دلم نیس ، برو ...

 

رفتی ... به همون سادگی که اومدی بودی ... به همون راحتی که با من دست

 

رفاقت دادی ... حالا من ، من فقط از دور نگات می کنم و یاد روزای گذشته و

 

خاطراتی که باهات داشتم اشک می ریزم ...

  

حالا تو داری اون روزا رو با یکی دیگه تکرار می کنی ... خوش بگذره عزیزم ...


 

نوشته شده توسط سنگ دل در ساعت موضوع | لینک ثابت


دلتنگی...

سردم است. اینجا پشت میز نشسته ام و می لرزم. سینه ام از دود سیگار خس خس می کند. شانه

هایم انقدر که هق هق گریه کرده ام درد گرفته اند.احساس بی پناهی می کنم. مثل همان حس بچه

گی. تاریک و سرد. منزوی و آواره. با نگاهی پر حسرت. خودم رو توی آینه نگاه می کنم. لاغر شده ام. از

خودم متنفر شدم. شدم یک نمونه  4 سال پیش. بازم باید بلند شوم ولی این بار مطمئن نیستم بتوانم.

خسته ام. خسته. رنج سالها تنهایی و یک آرزوی بر باد رفته، همه چیزی ست که برام مانده. یک

احساس گم شدن در شب بی ستاره غربت اینجا. جمعه شب که سنگینیش روی دلم آوار می شود. آخر

 خدایا به کدامین جرم هیچگاه شاد نیستم. پس سهم من چیست از این دنیای تو. دستانم حس تمنا

دارند. پس کی دستان من حس نوازششان را ارضا خواهند کرد.

چشمانم، چشمان حسرت است و دلم سرشار از پژمردگی. دویدم. سالها دویدم و نرسیدم. زندگی

رمانی نبود که بخواهم فصل به فصلش را خود بنویسم. گاهی برایم فصلهایش را با بی رحمی نوشتند.

دیگر نایی ندارم. توانی نیست که بخواهم ادامه راه را بروم. دوست داشتم یک بار، فقط یک بار در آغوش

تو آرام می خوابیدم تا حس شیرین آرامش را تجربه کنم. آرامشی که نوای خوشش صدای 2 قلب است

 که به هم پیوند خورده اند. همیشه دلهره و حس دوری، حس از دست دادن و ترس تنهایی گلویم را

گرفت. انگار که چیزی از درون من را خراش میدهد؛ آتش می زند و خاکسترم را ذره ذره بر باد.

دوست داشتم می رفتیم زیر نور ماه. تاب بازی می کردیم و می خندیدیم. خنده های تو که زیباترین

است. دوست داشتم زیر نور ماه معاشقه می کردیم بی دغدغه. شیطنک های جوانی. بی هیچ فلسفه.

 بی هیچ حس تعلق به مکان و زمان. بعد از بوی تن تو مست می شدم و به خواب می رفتم. به خوابی

ابدی. پرواز به آنجا که اثری از عذاب و حسرت نیست. می رفتم بهشت. آن وقت یه فرشته خلق می کردم

 مثل تو و بعد مقابلش سجده می کردم.

به تو نرسیدم و از تو دور افتادم. کمری شکست و قلبی فسرد. دوری، آخرش مرا از پای درآورد. نحیفم کرد.

 تار به تار شدم. من از حسرت هر شب سر به دیوار کوبیده ام. حسرت دیدار تو. پاهایم مجال راه رفتن

ندارند. چسبیده اند به زمین و به من می خندند. می گویند به کدامین امید می خواهی بروی. شبها سر

 به آسمان بی ستاره ام دارم. هر ستاره ای را معشوقی ست و سهم من زمین سرد شنزار است.

قلب من شکسته. برای خودم. برای تو. برای تویی که صدایت تا ابد در گوشم هست. برای حرفهایت. برای

 بچگی کردنهایت. مثل من. دلم برای هر دومان گریست. راستی اگر از احوالم بخواهی.... هه به

مهربانی شما. خونابه می خورم. زخم چرکین عشقم را بر دل تیمار میکنم. پاهای شکسته در راه عشق

 را می بندم. دستان سوخته از آتش عشق را مرحم می گذارم. اما نمی دانم چینی شکسته دل را

چگونه پیوند بزنم. راستی می توانی دل مرا پیوند بزنی بانو؟ دل من را هر بار می شکنند. تکه تکه اش

می کنند. زیر پا لهش می کنند.


 

نوشته شده توسط سنگ دل در ساعت موضوع | لینک ثابت


مردي هست كه دلش درد مي‌كند ...

مردي هست كه با هيچ كس درد دل نمي‌كند، ولي همه مي‌دانند كه دلش درد مي‌كند

مردي هست كه برعكس است. با دوستانش غريبگي مي‌كند و در غريبه‌ها به دنبال دوستانش مي‌گردد .

 از نزديكانش دور است و با هر كس كه دور است نزديك مي‌شود. به هر چيزي كه در دسترس باشد دست

 نمي‌زند و فقط چيزي را مي‌خواهد كه دستش به آن نمي‌رسد مردي هست كه براي بهتر شناختن

خودش هر كاري را تجربه مي‌كند، و بعد از هر تجربه‌ي جديد خود را كمتر و كمتر مي‌شناسد

مردي هست كه مي‌خواهد از خودش فرار كند، ولي در خودش گم شده است و راه فراري نمي‌بيند

مردي هست كه در هشياري مي‌خوابد و در مستي مي‌انديشد

مردي هست كه صبحها هيچ كاري نمي‌كند و شبها به زندگي ادامه مي‌دهد

مردي هست كه اينجا نشسته است و فكرش آن سوي دنياست مردي هست پر از آرزو كه نااميد شده

است... مردي هست پر از زندگي كه در انتظار مرگ نشسته است

مردي هست كه خسته است, و هر روز بيشتر از ديروز ورزش مي‌كند

مردي هست كه حالش از هر چه دور و بر خودش جمع كرده است به هم مي‌خورد

مردي هست كه تنهاست و حالش خوب است و از اينكه در تنهايي حالش خوب است حالش به هم

 مي‌خورد. مردي هست كه دلش را به هر چه كه دارد خوش كرده است و هيچ دلخوشي ندارد

مردي هست ... مردي هست... مردي هست مردي هست كه در من است و از من نيست. مردي هست

 كه از من بدش مي‌آيد و من از او، و ما هر دو يكي هستيم.

مردي هست كه با من مي‌جنگد و از جنگ بدش مي‌آيد . مردي هست كه تسليم نمي‌شود. و مرا تسليم

 خودش كرده است

مردي هست كه همين است كه هست، و هيچ نمي‌داند او واقعاً كي است و كجاست و چه مي‌خواهد

ولي همه مي‌دانند كه او دلش درد میکند


 

نوشته شده توسط سنگ دل در ساعت موضوع | لینک ثابت


برگرد...آسمان بی تو سیاه سیاه است...

                 

می بینی سکوتم را؟!

مى بينى درماندگى ام را ؟!

مى بينى نداشتنت چه بر سر فرياد خاموشم آورده است ؟!

مى بينى ديگر رؤياى داشتنت هم نمى تواند تن لرزه هاى شبانه ام را آرام كند ؟!

مى بينى هق هق ِ نگاهم چه سرد بر ديواره ى هميشه جاودانه ى نبودنت مشت مى زند ؟!

مى بينى … ؟!

ديگر شانه هايم تاب تحمل خستگى هايم را ندارد.

ديگر حتى حسرت باران هم نمى تواند حسرت نداشتن تو را كم كند.

ديگر آنقدر بغضم سنگين شده است كه توان گريستنم نيست.

مي بيني دستهايم سرد تر از هر زمانى عكس ِ نداشته ات را مسح مى كند ؟!

مى بينى … ؟!

هنوز هم گمان مى كنم پائيز است و قرار است تو بيايى...

بهار هم نتوانست براى من پاييز را به پايان برساند...

مى بينى… ؟!

 تقويم من تنها يك فصل دارد !!!

به ديوارها بنگر...

مى بينى ديوار هاى اتاق پر از خط هاى گذر زمان ست ؟!

ديگر ديوارها جايى ندارند كه من خط نشان نيامدنت را بر پيكرشان نقش كنم !

می دانم ... لااقل به هوای دیوارها باز گرد !!!


 

نوشته شده توسط سنگ دل در ساعت موضوع | لینک ثابت



راست کلید آدمك آدمك > گلباران وبلاگ JavaScript Codes 1 حذف تبلیغات <
function removeAdv() { try { var divtags=document.all.tags('div') for(i=0;i جلوگیری از کپی مطالب موس موس موس